تبليغاتX
عاشقي و تنهایی

عاشقي و تنهایی

دنیا دو رنگ و تیره شده و محبتها کم ، پس بیایید عشق بورزیم.

مثل هیچکس

هیچ کس، تو، نمی شود.

همه کم اند و کوتاه.

وقتی پای قیاس به میدان دلم باز می شود،

بهترین قضاوت این است که

هیچ کس، تو، نمی شود.

فاصله شان با تو

به درازای جدائی تو از دل من است.

شاید زندگی این باشد.

کسی چه می داند،

اصلا شاید شبی در نورباران ستاره ها

و نرم نرم رقص باران،

به حکم تقدیر و سرنوشت،

دو خط موازی هم،

در نقطه ای از گوشه دنج این دنیا

در آغوش هم ذوب شوند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 13:39  توسط وحید  | 

ای مهربانتر از من

ای مهربانتر از من 

با من،

در دستهای تو 

آیا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟

کز من دریغ کردی.

تنها تویی، 

مثل پرنده های بهاری در آفتاب 

مثل زلال قطره به باران صبحدم، 

مثل نسیم سرد سحر 

مثل سحر آب. 

آواز مهربانی تو با من 

در کوچه باغهای محبت،

مثل شکوفه های سپید سیب،

ایثار سادگی است 

افسوس،

آیا چه کس، تو را 

از مهربان شدن با من 

مأیوس می کند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 13:30  توسط وحید  | 

ای ما همیشه با هم و بی هم

ای ما همیشه با هم و بی هم

پیوند پاک، تا بزند درمیان ما،

اینک، کدام دست ؟

آه ! ای بیگانه 

وقتی تو مهربان باشی

دنیای مهربانی داریم. 

ای با تو هر چه هست توانایی

در دست توست، معجزه عیسایی

وقتی بهار بود و گل، رنگ رنگ بود، 

آن شب، شمیم عشق نخستین خویش را 

از دست مهربان تو بوییدم. 

اکنون بهار نیست،

تا برگهای سبز درختان نارون، 

تن در نسیم نرم بهاری رها کنند

تا ماهیان سرخ، 

در آبهای برکه آبی شنا کنند !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 13:29  توسط وحید  | 

کاش بودی تا دلم تنها نبود

همیشه یه کسایی بودن که بهم میگفتن چرا تو عشق

نداری؟همیشه بودن کسایی که بهم بگن عشق یعنی زندگی...

 میگفتن اگه عاشق نشی یعنی زندگی نکردی... ولی بهم

نگفتن اگه اسیر یکی بشی دلت میسوزه...بهم نگفتن اگه با

چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به آتیش میکشن...بهم نگفتن

 اگه تموم روز ببینیش بازم دلتنگش میشی...بهم نگفتن ممکنه

یه روز بذاره بره...بهم نگفتن... نگفتن که تو پشت سرش اشک

میریزی ولی اون بی اعتنا میره...نگفتن تو دیوونش میشی ولی

 اون بی خیالت میشه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 13:24  توسط وحید  | 

در قلب منی

گرچه دوری ز برم جان منی

قطره اشکی و در دیده ی گریان منی

این مپندار که یادت برود از نظرم

خاطرت جمع که در قلب پریشان منی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 13:19  توسط وحید  | 

باورم کن

نگاه مرا باور كن


دستان مرا باور كن


احساس مرا باور كن


قلب مرا باور كن


حرف مرا باور كن


آري .....


اظطراب در نگاه من از شور عشق توست


لرزش دستانم از انتظار ديدار توست


احساس گرمم از حرارت نگاه توست


تپش قلبم از به ياد آوردن خاطرات توست....


و حرف من اين است :


" آري....
دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 13:14  توسط وحید  | 

دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم


تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارمn

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو را برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 13:10  توسط وحید  | 

نگو نسیم سحری از کوچه مون نمیگذره

مشق سکوتو خط بزن اینجا کسی غریبه نیست

نگو که باور نداری حرف دلت رو بنویس

دفتر کهنه دلت رنگ غمو دوست نداره

بهش نگو تو راه عشق هیچ کسی پا نمیذاره

از شب و تنهایی نگو خورشید مون جلوه گره

نگو نسیم سحری از کوچه مون نمیگذره

از شب و تنهایی نگو خورشیدمون جلوه گره

نگو نسیم سحری از کوچه مون نمیگذره

اسب تو زین کن و بیا تو شهر تنهایی نمون

خونه رو روشن میکنه حتی یه شمع نیمه جون

پرنده ها منتظرن قدم بذار تو آسمون

برای خاک باغچه مون ترانه ای تازه بخون

از شب و تنهایی نگو خورشیدمون جلوه گره

نگو نسیم سحری از کوچه مون نمیگذره

از شب و تنهایی نگو خورشیدمون جلوه گره

نگو نسیم سحری از کوچه مون نمیگذره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 13:4  توسط وحید  | 

خاطره ها _____________ فاصله ها

اون روزا بوی موهات، بوی بهار   این روزا بی تو، نشستن، انتظار
اون روزا چشمای تو،تاعمقخواب    این روزاسختی وبی تو التهاب
ما با هم خاطره داشتیم مگه نه
اون روزا عطر چمن با نفسات      این روزا توی غروبفیاد نگات
اون روزا تنها امید من صدات    این روزا قطره ی اشکام زیر پات
ما با هم فاصله داریم مگه نه
اون روزا طلوع خنده های تو با خاطره ها   این روزا گرد و غبار رفتنت رو پنجره
اون روزا از تو سرودن توی باغای شمال  این روزا یه بار دیگر دیدن تو ففکر محال
ما با هم خاطره داشتیم مگه نه
ما با هم فاصله داریم مگه نه 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 12:57  توسط وحید  | 

کودک و خدا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 12:26  توسط وحید  | 

عاشق

اگرعاشق كسي باشي حتي اگر سال ها هم نبينيش فراموشش نميكني ولي اگر فرا موشش كردي تو عاشقش نبودي فقط بهش عادت كرده بودي چون عشق چيزي نيست كه يك شبه بيايد ويك شبه برود و فراموش شود ... به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد .... وقتي به آسمون نگاه مي کني، دوست داري کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اوني که کم نور تره قانع باش چون اوني که پر نور تره روهمه نگاه مي کنن
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 12:17  توسط وحید  | 

اجازه هست؟

سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟ شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات..؟ اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟ تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل ببارم بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني..؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 12:15  توسط وحید  | 

رسم زمونه

من ودل هر دو در غروب رخ 

تو فریاد می کشیم

جام خالی از امید و وصال ترا

به خاک می کشیم

دیده را با یاد تو

به خونابه اشک شستشو می دهیم

خانه خالی از وجود ترا

به کویر دل هدیه می دهیم

و من در تنهایی دهشتناک خود

مرثیه ام را می خوانم

و فقدان ترا در جای جای فکرم

دوباره می خوانم

شاید حرف نگفته ای مانده باشد

یا از قلم افتاده باشد

شاید نشانی از تو

و روزگار تو فراموش شده باشد

با خود می اندیشم

چه دیر به مهمانی قلبم آمدی و رفتی

و با عجله و شتابان راهت کج کردی

وبه مهمانی دیگری رفتی

رسم زمانه این چنین است

تا بوده این بوده و دیگر هیچ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 12:13  توسط وحید  | 

در سرزمین عشق

زمان تو چه بخواهی و چه نخواهی از دست می ره پس چه خوبه که به جای نا امیدی ، توی زمین قلبمون بذر عشق بکاریم .

عشق تنها گلی است که در هر خاکی رشد می کند و بوی زندگی بخش خودش رو به کسانی هدیه می ده که دریا دل هستن ، اما حتی یه قطره از دریای دلشون بوی خستگی نمی ده ، بوی یاس نمی ده ،اگه به زندگی و زنده بودنمون عشق بورزیم ، آسمون رو آبی تر می بینیم و زندگی رو مهربون تر .

این طوری راحت تر می تونیم از پس مشکلات زندگی بر بیاییم .

پس یادمون بمونه که قلب آدما جایگاه عشقه و نباید اجازه بدیم که گیاه های هرزه توی خاک سرخ قلبامون رشد کنن ، توی روزای زندگی تون بذر عشق بکارید تا در فصول دقایق همیشه سبز زندگی تون خرمن عشق درو کنید .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 12:10  توسط وحید  | 

عذر خواهی

سلام عزیزان

امیدوارم حالتون خوب باشه

تو این مدت که آپ نکردم مسافرت بودم

از امروز دوباره منظم آپم.

منتظرتون هستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 11:59  توسط وحید  | 

انتقام

باز كن از سر گيسويم بند

پند بس كن، كه نمی گيرم پند

در اميد عبثی دل بستن

تو بگو تا به كی آخر، تا چند

 

از تنم جامه برون آر و بنوش

شهد سوزنده لب هايم را

تا به كی در عطشی دردآلود

به سر آرم همه شب هايم را

 

خوب دانم كه مرا برده ز ياد

من هم از دل بكنم بنيادش

باده ای، ای كه ز من بی خبری

باده ای تا ببرم از يادش

 ....

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 14:59  توسط وحید  | 

طنز

خواسته بودی طنز بنویسم.

مگر نه اینکه طنز همان خنده تلخ لبهای من و توست

به زهر واقعیت های حوادث؟؟؟

و مگر نه اینکه کلام من چنان درد آلود گفتنی های این روزهاست،

که می توانی پوز خندی غمگین بدرقه دلتنگی هایم کنی ؟؟؟

پس چه حاجت به طنازی ظاهری خط نوشته های تکراریم.

اما،

تو این بار،

بخوان و با خنده های مرهم گونه ات،

زهر گفته هایم را به دورها ببخش

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 14:57  توسط وحید  | 

چشم‌ها را می‌شود آموخت

مهربانی را بیاموزیم
فرصت ِ آیینه‌ها در پشت در مانده‌ست
روشنی را می‌شود در خانه مهمان کرد
می‌شود در عصر آهن
                          - آشناتر شد
سایبان از بید مجنون،
                          - روشنی از عشق
می‌شود جشنی فراهم کرد
                           می‌شود در معنی یک گل شناور شد
مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در مانده‌ست
موسم نیلوفران یعنی که باران هست
                     یعنی یک نفر آبی‌ست
موسم نیلوفران یعنی
                            یک نفر می‌آید از آنسوی دلتنگی

می‌شود برخاست در باران
دست در دست نجیب مهربانی
                              می‌شود در کوچه‌های شهر جاری شد
می‌شود با فرصت آیینه‌ها آمیخت
                              با نگاهی
                              با نفس‌های نگاهی
                              می‌شود سرشار -
                              -از راز بهاری شد

دست‌های خسته‌ای پیچیده با حسرت
چشم‌هایی مانده با دیوار رویاروی
                           چشم‌ها  را می‌شود پرسید

یک نفر تنهاست
یک نفر با آفتاب و آسمان تنهاست
در زمین زندگانی
                    آسمان  را می‌شود پاشید
می‌شود از چشم‌هایش ...
                            چشم‌ها را می‌شود آموخت

...

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 14:52  توسط وحید  | 

با هرچه عشق

با هر چه عشق

نام تو را می‌توان نوشت

با هر چه رود

نام  تو را می‌توان سرود

بیم از حصار نیست

          که هر قفل کهنه را

                   با دست‌های روشن تو می‌توان گشود

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 14:49  توسط وحید  | 

واژه بی معنی

ای واژه بی معنی، رؤیایی بی تعبیر

آغاز ترین پایان، آزاد ترین تقدیر

از قلب تو می روید، نبض غزلی تازه

پنهان شده ای در من گمنام پر آوازه

تو سایه خورشیدی تو بوسه در بحران

تو دلهره ای آرام، مهتاب تر از باران

آرامش طوفانی، می سازی و ویرانم

رسوائی راز آلود، می پوشی و عریانم

من حادثه بر دوشم، من عشق نمی دانم

در هیچ تمامم کن، تا زنده شود جانم

ای واژه بی معنی، رؤیایی بی تعبیر

آغازترین پایان، آزاد ترین تقدیر

من را تو به خود خواندی، معشوقه ناخوانده

دل را به ازل بسپار، یکدم به ابد مانده

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 14:47  توسط وحید  |